السيد مرتضى العسكري ( مترجم : زنجانى ، سردارنيا )
700
عبد الله بن سبأ وأساطير أخرى ( عبد الله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى ) ( فارسى )
چون نسناس مرا ديد گفت : به خدا پناه مىبرم و به تو . من به غلامها گفتم او را آزاد كنيد ، در پاسخ من گفتند اى مرد ! اين نسناس تو را گول نزند ، زيرا كه اين ، غذاى ماست ولى بالاخره با اصرار و پافشارى من آزادش كردند . و نسناس پا به فرار گذاشت و مانند تندبادى به سرعت رفت و از چشم ما غايب گرديد . چون موقع ناهار شد و سفرهء غذا پهن گرديد ، ميزبان به غلامانش گفت مگر من ديروز نگفتم كه نسناسى صيد كنيد ؟ گفتند يكى را صيد كرده بوديم ، ولى اين مهمان تو آزادش ساخت . ميزبان خنديد و گفت معلوم مىشود كه نسناس تو را گول زده است كه او را آزاد كردهاى ، سپس به غلامانش دستور داد كه حتماً براى فردا نسناسى صيد كنيد . شبيب گويد من گفتم اجازه مىدهيد كه من نيز با غلامان به شكارگاه بروم و در شكار نسناس با آنان شركت كنم ؟ گفت : مانعى ندارد . به همراه سگهاى شكارى به سوى شكارگاه حركت نموديم ن در آخر شب به جنگل بزرگى رسيديم . ناگاه صداى كسى به گوشمان رسيد كه داد مىزد : اى ابن مجمر ! اينك صبح فرا رسيد ، و شب دامن بركشيد ، و صيّاد سر رسيد پس هر چه زودتر خود را به پناهى برسان . « 1 » ديگرى در جوابش گفت : كلى و لاتراعى : « بخور و ناراحت نباش » . ناقل گويد يك وقت ديدم كه « أبو مجمر » را دو سگ احاطه كردهاند و او اين اشعار را مىسرود ! الويل لى مما دهانى . . . تا آخر اشعارى كه در روايت پيش ملاحظه گرديد . شبيب مىگويد : بالاخره آن دو سگ به ابو مجمر رسيدند و او را گرفتند ، و چون موقع ناهار شد غلامان ، همان ابو مجمر را كباب كردند و در سفرهء ميزبان گذاردند . 3 ) باز حمّوى از حسام بن قدامه ، و او از پدرش و او نيز از پدر خويش نقل مىكند كه : من برادرى داشتم كه سرمايهاش تمام شد ، و دستش خالى گرديد ، و ما عموزادگانى در سرزمين « شحر » داشتيم . برادر من به اميد احسان و كمك عموزادگانش به سوى « شحر » روانه شد . عموزادگان هم حضور وى را مغتنم و قدومش را محترم شمردند ، و در ميهمان نوازى او و محبّت وى هيچ قصور و كوتاهى روا نداشتند . روزى به دو گفتند اگر به
--> ( 1 ) . يا ابا مجمر ! ان الصبح قد اسفر ، و الليل قدادبر ، و القنيص قد حضر ، فعليك بالوزر .